تبليغاتX
یادداشت های روزانه
یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیستحالیا خانه برانداز دل و دین من استباده لعل لبش کز لب من دور مباددولت صحبت آن شمع سعادت پرتومی​دهد هر کسش افسونی و معلوم نشدیا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبینگفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیستتا در آغوش که می​خسبد و همخانه کیستراح روح که و پیمان ده پیمانه کیستبازپرسید خدا را که به پروانه کیستکه دل نازک او مایل افسانه کیستدر یکتای که و گوهر یک دانه کیستزیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 22:44  توسط سمیه | 
 

امروز داشتم به این فکر می کردم که تو این مدتی که اینجا بودم روحیاتم چه تغییری کرده! هر چند این مدت زیاد نبوده ولی کاملا احساس می کنم که اصلا دوست ندارم کسی رو هر چند که یک دوست صمیمی باشه واقعا تو زندگی شخصیم راه بدم!!! حاضر نیستم کسی رو به خونم دعوت کنم یا حداقل تعارف کنم!!! اینو باید روش کار کنم چون از نظر خودم اصلا درست نیست... ولی تحول مثبت این بوده که کلی آدم بی خیالی شدم! در عین اینکه پروژم پیشرفت جالبی نداره و یه سری مشکلات دیگه هم وجود داره ولی اصلا برام مهم نیست! ولی در کل نمی تونم بگم از این تغییرات مقطعی راضیم یا نه...

فعلا...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 17:5  توسط سمیه | 
 

ما هر روز کاری همه گروه از استاد گرفته تا تکنسین با هم می ریم ناهار! اولش برام عجیب بود، راستش خیلی راحت نبودم ولی الان دیگه عادت کردم!...معمولا ناهارمون از نیم ساعت تا یه ساعت طول می کشه البته خود غذا۱ پنج دقیقه بیشتر طول نمی کشه ولی معمولا بحث های جالبی پیش می آد که همرو میخ صندلی می کنه...بعضی اوقات این بحث ها راجع به فعالیت های آخر هفته و به نوعی فردی می شه و اگه استاد عزیز تشریف داشته باشن خاطرات سفر های دور دنیا در ! روز ( استاد جون من تعداد روزهایی که خارج از هلنده تقریبا دو برابر روزهایی که داخل هلنده)...این دفعه که من در حال سخنرانی! بودم آخرش متوجه شدم که به کرات از عبارت:" یکی از دوستان من" استفاده کردم!!!بعدش با خودم فکر کردم یعنی من اینجا اینقدر دوست دارم و خودم خبر ندارم، تو دلم یکی از اون خنده های عاقل اندر سفیه تحویل خودم دادم...اونروز احساس کردم که به کلمه دوست خیانت کردم...این دفعه باید ادم ها رو فقط با اسمشون آدرس بدم ...

۱: نون پنیر با سوپ و شیر!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 22:59  توسط سمیه | 
 

بالاخره امروز یه خورده وقت پیدا کردم که فکر کنم و بنویسم...خوب اتفاقات خوب و بد زیادی این هفته برام افتاد...کلا از اون هفته های شلوغ پر دردسر بود...از اومدن دانشجوهای جدید گرفته تا مراسم های اجتماعی!...یه مهمون یه روزه از ایران داشتم که یه روزشو گشتی تو لاهه زدیم بعدش...یه تصادف دوچرخه داشتم...از نوع شدید که یقین دارم خدا به مهمونم رحم کرد که دست و پام نشکست! آخه مقصر خودش بود...طفلی خیلی هم ناراحت شد به همین خاطر مجبور شدم یه روزی رو فیلم بازی کنم که اصلا طوریم نشده!!! تا وقتی که برگرده!...بعدش ۲۴ ساعت رو در خواب گذروندم...ولی خوب زخم بود...جای زخمم خوب می شه! نه؟؟؟

فعلا

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 22:38  توسط سمیه | 

 

آخر این هفته یه اتفاق تکراری برام افتاد ولی منو به یه سری نتایج بازم تکراری رسوند با این تفاوت که تا حالا این جوری به قضیه نگاه نکرده بودم...چند هفته پیش با یکی از آشنایان رفتیم دوچرخه سواری اطراف شهر، جای قشنگ و دنجی بود، جون می داد برای سپری کردن اوقات فراغت! خوب من دفعه اولم بود که اون مسیر رو می رفتم و در نتیجه فقط به حرف های راه بلد گوش می دادم...آخر این هفته تصمیم گرفتم دوباره برم اونجا ...ولی هر چه قدر گشتم پیداش نکردم...این موضوع برام خیلی عجیب بود چون بعد این مدت تقریبا همه جا رو خوب می شناختم...آخه اولا انقدر گم و پیدا می شدم که دیگه ...شایدم دلیلش همین بود...هر وقت فکر می کنم که دیگه هیچ کسی نیست که کمکم کنه و خودم باید یه مسیری رو پیدا کنم سعی می کنم به علامتها خوب دقت کنم ، نه فقط را ه رفت بلکه  یه راهی برای برگشت هم پیدا کنم...نمی دونم تا حالا ناخودآگاه وقتی تو مسیر زندگیم مشغول لذت بردن از منظره های دوروبرم بودم چند بار اشتباهی رفتم و یا شاید اصلا راه بلدم رو درست انتخاب نکردم و یا شاید به راه برگشت اصلا فکر نکردم...حالا من که یه نفرم و مسلما تاثیر بسزایی! روی دنیا ندارم، البته فعلا! حالا دارم به این فکر می کنم تکلیف ملت هایی که راه بلدشون داره بیراهه می ره چیه؟ چه قدر طول می کشه منظره ها رو ول کنن و...پیچیده شد ولش کن...

فعلا...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 11:30  توسط سمیه | 
سلام...

اینجا ظاهرا امروز عید فطر...ترکها امروز رو عید اعلام کردن و تو مسجدشون نماز خوندن...ولی خوب من دیر متوجه شدم...وقتی یکی از بچه ها خبرم کرد که امروز عیده برای اولین بار تو محل کارم زدم زیر گریه...البته تنها بودم...وقتی دوستم گفت که بریم مسجد برای دادن فطریه بهانه اوردم...درس مثل بچه ها...دوست دارم دورو برم شلوغ باشه ولی نه...عید فطر اونم این جوری با تبریکات ایمیلی یا تلفنی..نه...واقعا بی مزس...

ببخشید اگه کامتون تلخ شد...

راستی عیدتون مبارک، نماز روزه هاتون قبول...

فعلا...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 13:3  توسط سمیه | 
بزرگی می فرماید: زندگی حتی با عشق گمشده بهتر از زندگی بدون عشقه!...

فعلا

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 22:47  توسط سمیه | 
امروز بعد از مدتها نفس راحتی کشیدم...چه قدر خوبه که آدم های خوب هنوز وجود دارند...امروز یه جلسه با استادم داشتم، گزارش عملکرد چند ماه اخیر! رو تحولیش دادم! راستش یه کم نگران بود، می گفت با توجه به شناختی که من از شما ایرانیها دارم میدونم دوست دارید همه مشکلاتتون رو خودتون حل کنید! ولی سعی کن تو این کارو نکنی!!!ولی خوب از این جائیکه من از همون دسته ایرانیها هستم بهم گفت اوقاتی که میخواد بره دوبی (چون داره با شرکت گاز اونجا همکاری می کنه! ) منم برم اونجا پروژه م رو انجام بدم!!!  پروژه که بماند ولی من تو این فکرم که زندگی در بین عربها هرچند کوتاه با وجود همسر استادم  یعنی زنگ تفریح!
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 10:53  توسط سمیه | 

 

هر کـه شد محرم دل در حرم یار بـماند          وان کـه این کار ندانست در انکار بـماند                     اگر از پرده برون شددل من عیب مکـن         شـکر ایزد کـه نه در پرده پندار بـماند
صوفیان واستدند از گرو می همه رخـت        دلـق ما بود که در خانه خـمار بـماند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد        قصـه ماسـت که در هر سر بازار بماند
هر می لعل کز آن دست بلورین سـتدیم          آب حسرت شد و در چشم گهربار بـماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفـت       جاودان کـس نشنیدیم که در کار بـماند
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس       شیوه تو نشدش حاصـل و بیمار بـماند
از صدای سخن عشـق ندیدم خوشـتر             یادگاری کـه در این گنـبد دوار بـماند
داشتـم دلقی و صد عیب مرا می‌پوشی            خرقـه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چـنان صورت چین حیران شد       کـه حدیثش همه جا در در و دیوار بماند
بـه تماشاگـه زلفـش دل حافظ روزی              شد کـه بازآید و جاوید گرفـتار بـماند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 14:34  توسط سمیه | 
دوست خوب! این نعمتی که من تقریبا همیشه ازش بهره مند بودم، ولی بهترین آدم ها رو وقتی ازشون فاصله گرفتم تازه شناختم...خوشحالم که الان دیگه یاد گرفتم اشتباهمو تکرار نکنم...یاد گرفتم بهترین لحظه الانه، مهمترین آدم کسیه که روبروته و مهمترین کار توجه به اون آدمه!

فعلا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 12:34  توسط سمیه |